جنگی که بود، جنگی که هست...
به هوش باش؛ میدان این معرکه رَملی است!

خبرگزاری فارس: در این میدان نه می‌توانی در مقابل کلام دشمن کلامی بگویی و نه حتی «هل من مبارزش» را جواب دهی! معنای این کلام این است که میدان معرکه رملی است و رمل یعنی یک قدم به جلو و سه قدم به عقب...! در این جنگ، باید از توپخانه ایمان، دعا برای فرج خواند و تک تیراندازان با سلاح‌های مجازی به مبارزه با شیاطین همّت کنند.

خبرگزاری فارس: به هوش باش؛ میدان این معرکه رَملی است!

چندی است در قهقرای دیوانگی سخنی در حفره‌های گلویم در حال خزیدن است تا مگر سر برآورد! و آن مطلبی است که شاید عده‌ای آن را خزعبلات تلقی کنند! بگو نگویی در درونم به‌ راه افتاده! صدای خِش خِش افکارم از دور شنیده می‌شود! پویشی در خودم لمس می‌کنم! خشابم را پر کرده‌ام و آماده شلیکم! شاید صدایم خَش بردارد!

بسْمِ‌ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم‏

وَ ما رَمَیْت إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللَّهَ رَمى‏

خدایا کمکم کن تا انگشتم روی ماشه بی‌جهت نلغزد... ؛ لشکریان نامرئی شیطان، کارم را دشوار کرده‌‌اند اما نگاهم تنها به هدف فکر می‌کند و سعی می‌کند خط نشانه را گم نکند. اما گوشم هر آن در انتظار صدای انفجار مهیبی است. صدای انفجارِ...

نمی‌خواهم کلام را لفت بدهم! باید به اطاق ریکاوری برویم! باید جامعه را ریکاوری کرد! باید دید این بیهوشی مزمن معلول چیست؟ باید دید معصومیت از دست رفته‌مان را کجا بر باد داده‌ایم و همان جا تازه تازه از آب بگیریم! باید سلول‌های خاکستری معدوم شده ذهنمان را از نو بازسازی کنیم! باید معلومات ذهنمان را مغز پخت کنیم! باید فرصت را مغتنم شمرد و آلایش‌ها را پالایش کرد و از بی احساسی‌گری مفارقت و با مکاشفاف و مشاهدات معاشقه کرد!

بغض گلویم را فرا گرفته! می‌خواهد خود را به نسیم هوا بسپارد و مستانه نعره آزادگی برآورد! اکنون معطلی معنایی ندارد، اما لکنت زبان گرفته‌ام و صدایم لمبر برداشته! وقتی نمانده! دیگر باید به اطاق ریکاوری رفت! باید سریع تر این گران‌گویی را رها کرده و به این کاووس دهشتناک خاتمه داد و به زبانی امروزی از معضل جامعه امروزی بگویم...!

اما آن لشکریان شیطان که گفتم، چندان هم نامرئی نیستند؛ صف آرایی پراکنده شیاطین را در کف خیابان‌ها مشاهده می‌کنم. می‌گویند باید چشم برزخی داشت تا این صف آرایی خیابانی و جبهه بندی حق و باطل را دید. اما من اهل شهود هستم، ایادی شیطان را مشاهده می‌کنم که با سینه‌هایی ستبر و پوتین‌هایی پاشنه بلند، همچون عروسکانی یک شکل و متحد، چگونه کف خیابان‌ها دست در دست هم، هماهنگ و هم صدا رژه می‌روند و قدرت پوشالی خود را به رخ می‌کشند. صدای رژه‌شان گوش اهل معرفت را می‌آزارد و مانند پتکی روی اعصاب است.

یگان رزم نواز دشمن را می‌نگرم که چگونه پاپ، جاز و راک می نوازد... ضعیفه های تک نواز را می نگرم که چگونه بر تبل تو خالی جنگ می کوبند. ایستگاه ها و سپرهای موشکی شیطان در پشت بام خانه های مردم نصب شده و شاخک های ستون پنجم دشمن در نوک برج های مدیریتی مملکت قابل رؤیت است. و چتر بازانشان، چترشان را بر بام کشورهای جنگ زده و مستعمره گشوده‌اند.

خسته شدم از این همه شوریدگی و لفافه گویی! و اما لشکریان حق با دلهایی پر از سوز و گداز در جوش و خروش از غم مصیبت حسین علیه السلام.

*****

أَلسَّلامُ عَلَى الْجُیُوبِ الْمُضَرَّجاتِ؛ سینه سوخته های کربلا در پی فرصت برای ندبه خوانی هستند. اما مصیبتی که امروز می خوانم، حاصل مکاشفات و مشاهداتی متفاوت است...

*****

أَلسَّلامُ عَلى ساکِنِ کَرْبَلآءَ؛ دل های عاری از غم و غصه دنیا و مالامال از محبت و مصیبت حسین علیه السلام، در تلاش برای گرفتن اقامت در کربلاست.

این صدای حسین است که مرا برای سکونت در کربلا فرا می خواند، گذرنامه این سفر ارادت قلبی من و روادید آن اجابت قلبی حسین است که فرمود: مَنْ کَانَ فِینَا بَاذِلًا مُهْجَتَه‏ فَلْیَرْحَلْ مَعَنَا؛ حال هرکه می خواهد با ما عازم کربلا شود، خون خود را برای جاری ساختن ذخیره کند! حسین علیه السلام با این کلام خود کارت سبزی برای همه زمین گیران دنیا پست کرده است.

*****

السَّلَامُ عَلَیْکَ وَ عَلَى الْأَرْوَاحِ الَّتِی حَلَّتْ بِفِنَائِکَ وَ أَنَاخَتْ بِرَحْلِک‏؛ سینه سوخته های کربلا در آرزوی فنا شدن در مصیبت حسین علیه السلام هستند.

*****

أَلسَّلامُ عَلَى الشِّفاهِ الذّابِلاتِ؛ باید می بودیم و می دیدیم که چگونه لب های بسیجیان خشکیده بود و در چلّه تابستان با رمز یا حسین علیه السلام قمقمه های پر از آب، در روز عملیات یک به یک خالی می شدند.

*****

أَلسَّلامُ عَلَى الْجُسُومِ الشّاحِباتِ؛ روزه آب و نان، رزمندگان را نحیف و لاغر کرده بود.

*****

أَلسَّلامُ عَلَى النُّفُوسِ الْمُصْطَلَماتِ؛ باید می بودیم و می دیدیم که چگونه در شب عملیات اضطراب و استأصال جان و دل رزمندگان را در بر می گرفت که نکند فردا روسیاه و شرمنده ولی خدا شویم.

*****

أَلسَّلامُ عَلَى الاَْرْواحِ الْمُخْتَلَسات، أَلسَّلامُ عَلَى الاَْجْسادِ الْعارِیاتِ، أَلسَّلامُ عَلَى الدِّمآءِ السّآئِلاتِ، أَلسَّلامُ عَلَى الاَْعْضآءِ الْمُقَطَّعاتِ، أَلسَّلامُ عَلَى الرُّؤُوسِ الْمُشالاتِ؛ اما شرمساری تنها سهم من است برادر! قسمت تو یک بغل رو سپیدی است، قسمت تو بوی باروت و رنگِ خون است. تویی که بی جان روی خاک صحرا افتاده ای و تکه های بدنت را از چند ده متری قتلگاهت باید پیدا کرد. دست یک طرف، پا آن طرف و سر طرفی دیگر افتاده است. و ما تنها سعی می کنیم با قطعه قطعه‌های بدن تو غزل سرایی کنیم.

*****

أَلسَّلامُ عَلَى الْمُرَمَّلِ بِالدِّمآءِ؛ اینجا کربلای ایران است، جبهه های جنگ حق علیه باطل.

*****

أَلسَّلامُ عَلَى الْمَهْتُوکِ الْخِبآءِ؛ اینجا خرمشهر و سوسنگرد است.

*****

أَلسَّلامُ عَلَى النِّسْوَةِ الْبارِزاتِ،

سلام برآن بانوانِ بیرون آمده (از خیمه ها)، سلام بر زنان شوهر از دست داده، سلام بر دختران پدر از دست داده و سلام بر ...

*****

أَلسَّلامُ عَلَى الْمُجَدَّلینَ فِى الْفَلَواتِ، أَلسَّلامُ عَلَى النّازِحینَ عَنِ الاَوْطانِ، أَلسَّلامُ عَلَى الْمَدْفُونینَ بِلا أَکْفان ، أَلسَّلامُ عَلَى الرُّؤُوسِ الْمُفَرَّقَةِ عَنِ الاَبْدانِ،

سلام بر آن به خاک افتادگان در بیابان ها، سلام بر آن دور افتادگان از وطن ها، سلام بر آن دفن شدگـانِ بدون کفن، سلام بر آن سرهاى جدا شده از بدن ...

رسم است وقتی به جایی می خواهی بروی، صاحب دعوت می گوید: "قدم هایتان روی چشم"؛ اکنون که می خواهم در کربلای ایران و در سرزمین شلمچه قدم بردارم، با خود فکر می کنم که قدم روی چشمان گم شده و زیبای کدام شهید آرام گرفته زیر خاک می گذارم.

*****

ثُمَّ اقْتَطَعُوا الْعَبَّاسَ عَنْهُ وَ أَحَاطُوا بِهِ مِنْ کُلِّ جَانِبٍ وَ مَکانٍ حَتَّى قَتَلُوهُ قَدَّسَ اللَّهُ رُوحَهُ فَبَکَى الْحُسَیْنُ علیه السلام لِقَتْلِهِ بُکَاءً شَدِیداً

اینجا فکه و کمی آنطرف تر آرامگاه بچه های کمیل و حنظله است. در دل شب سیاه، دشت به یک باره از شدت آتش گلوله و خمپاره مثل روز روشن می شود! نمی دانم کدام روایت برایم در حال بازخوانی است. به هر طرفی که برمی گردی یک تیربار می بینی که زوم کرده رویت، حس عجیبی پیدا می کنی! بچه ها بی پروا شروع به دویدن می کنند. فراموش کردن که دو طرفشون میدون مینه! گیر می کردن تو خورشیدی ها و با انفجار مین تیکه پاره می شدن. رزمنده ها قلع و قمع شدن و عراق داشت تن بچه ها رو به رمل های فکه می دوخت.

صدای بی سیم‌چیو پشت بی سیم بدون جواب می شنوی؛ "حاجی ما رو دور زدن" ... اشک طاقتم را برده و حس می‌کنم سیلی از اشک روی گونه‌های صاحب کون و مکان هم روانه شده و شانه‌های مردانه‌اش می‌لرزد، بغض امانم نمی‌دهد و دیگر نمی‌توانم خوب حرف بزنم و بنویسم.

*****

فَهَوَیْتَ إِلَى الاَرْضِ جَریحاً، تَطَؤُکَ الْخُیُولُ بِحَوافِرِها، وَ تَعْلُوکَ الطُّغاةُ بِبَواتِرِها ، قَدْ رَشَحَ لِلْمَوْتِ جَبینُک

با بدن مجروح برزمین سقوط کردى، در حالیکه اسب‌ها تو را با سُم‌هاى خویش کوبیدند و سرکشان با شمشیرهاى تیزِشان برفرازت شدند، پیشانىِ تو به عرقِ مرگ مرطوب شد. چه سِرّی است که مناطق جنگ زده ایران را کربلا می‌خوانند؛ چه شباهتی است بین بدن هایی که زیر سم اسبان کوبیده شدند و بدن هایی که زیر شنی تانک ها لِهیده شدند؟ ...

اما غم مصیبت حسین علیه السلام ما را به این روزگار دچار ساخت. ما جرعه نوشان بلای کربلاییم.

*****

أَلسَّلامُ عَلى غَریبِ الْغُرَبآءِ، أَلسَّلامُ عَلى شَهیدِ الشُّهَدآءِ

*****

مکاشفات شب‌های کربلای من اما تمامی ندارد، هر روز و شب با خواب و خیال کربلا ساعات می‌گذرانم. گفتن و شنیدن از جنگی که بود، برای گوینده و شنوده چندان دشوار نیاید، اما سخن از جنگی که هست درمان زبان لالیم را صعب‌العلاج می‌کند.

جنگی که هست نه جنگی نرم که بهتر بگویم جنگی نامرئی است. جنگی از جنس هوی و فرکانس، جنگی از جنس هوس و امواج دیجیتال ...

برای خودم خنده‌آور است که این طور می‌نویسم، اما بر یادداشت‌های گذشته‌ام مروری کردم و این جمله مجدداً برایم زندگی یافت؛ "هر رهگذری در این مسافرخانه هستی، رسالتی دارد و من باید در این کره خاکی با یاد خاکی پوشان سرخ‌گونه، به مبارزه با سرخ‌گونه‌هایی دیگرگونه و تصنعی همت کنم تا حسین را یاری کرده باشم و این است جهاد اکبر من که «الْفِتْنَةُ أَکْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ» (بقره / 217) و آنان که صحنه جنگ فرهنگی و اعتقادی را به جنگ ژلاتینی مثل می‌کنند، خود به جرم اسلام ژلاتینی محکوم هستند... ."

باید گفت که جنگ امروز جنگی است از جنس باور باوری و خودباوری! جنگی که همه چیز آن شبهه انگیز است! می‌گویند جنگ روانی، جرائد، جنگ سایبری، سکندلایف و فضای مجازی و ... اما در این جنگ سپاهیان حق و باطل در فضایی کاملا حقیقی در گیر و دار جنگند؛ "جنود عقل و جهل!" ...

این یعنی یک جنگ تمام عیار با صف‌آرایی کامل سپاهیان عقل و جهل در فضای حقیقی همه نفوس خلایق و همه وسعت و عظمت این جنگ، درونی است. چرخ دنده‌های حسنات و سیئات درگیرند و خلاف جهت با قدرت و توانی نابرابر در حرکت...

سختی این جنگ به این است که در میدان معرکه نه می توانی دشمن را به آشکارا شناسایی کنی! نه می‌توانی "هل من مبارز" فریاد کنی! نه می توانی با دشمن پنجه در پنجه شوی، نه با او گلاویز و نه سینه به سینه، نه رخ در رخ و نه حتی می توانی نگاهت را در نگاهش دوخته سازی که چشمان شیاطین افسونگر است!

دیروز رزمندگان «وَ جَعَلْنا» می خواندند تا به چشم شیاطین نیایند و امروز برخی «وَ جَعَلْنا» می خوانند تا شیطان به چشمشان نیاید. در این میدان نه می توانی در مقابل کلام دشمن کلامی بگویی و نه حتی هل من مبارزش را جواب دهی! معنای این کلام این است که میدان معرکه رملی است و رمل یعنی یک قدم به جلو و سه قدم به عقب...! اگر در مبارزه با دشمن مجروح شوی ارزشی ندارد و اگر کشته شوی در هم شکسته شده ای و خبری از فوز عظیم هم نیست. پس کلاه خودی باید یافت تا از فکر به جای مغز محافظت کند! در این جنگ، باید زمین دل را از وجود مین‌های شیطان پاک سازی کرد و پشت خاکریز باور و اعتقاد پناه گرفت و از توپخانه ایمان، دعا برای فرج خواند و تک تیراندازان با سلاح‌های مجازی به مبارزه با شیاطین همّت کنند ...

یادمان باشد که پیر میکده عشق ما را گفت: جنگ ما جنگ حق و باطل است و این جنگ تمام ناشدنی است؛ پس برادرم روزگار جنگ ادامه دارد و دشمن همچنان وحشی گونه به فرهنگ ما حمله ور شده و عملیات تخریب عقائد مذهبی ما را دنبال می کند «وَ لا یَزالُونَ یُقاتِلُونَکُمْ حَتَّى یَرُدُّوکُمْ عَنْ دینِکُمْ إِنِ اسْتَطاعُوا» (بقره / 217) و این بار تن‌های حقیقی خواهد بود که در برابر تانک‌ها و توپ‌های مجازی ایستادگی می‌کنند...

برادر همرزمم! زمانه بسیار حساسی است؛ در هر کشور یا هر گوشه دنیا که هستی جهادگر باش، که تو از جانب حضرت احدیت برگزیده شده‌ای «جاهِدُوا فِی اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَباکُم‏» (حج / 78)! بکوش و تن خود را به زحمت بینداز تا به صفوف جنود عقل ملحق شوی که «اللَّازِمُ لَهُمْ لَاحِق‏» (فرازی از زیارت جامعه کبیره)،

اگرچه به زحمت سینه‌خیز رفتن از روی برف‌ها باشد که مجاهد واقعی از اهالی خطر است و بدان که هیچ عذر تقصیری در برابر کوتاهی‌هایمان پذیرفته نیست و یادت باشد که ملازمت امامت، الزامی دارد چون الحاق به ولایت و تمسک به برائت از دشمنان رسالت...

*********************

یادداشت از حامد حبیبی

*********************

انتهای پیام/