تبلیغات
اخبار و خبر - مطالب هفته اول مهر 1390

در دادگاه خانواده؛
شهود مرد بعد از قسم خوردن، علیه او شهادت دادند

خبرگزاری فارس: شهود مردی در دادگاه حاضر شدند اما پس از قسم خوردن، علیه او شهادت دادند.

خبرگزاری فارس: شهود مرد بعد از قسم خوردن، علیه او شهادت دادند

به گزارش خبرنگار حوادث باشگاه خبری فارس «توانا»، مردی 38 ساله با مراجعه به دادگاه خانواده 2 ( ونک) دادخواست تقسیط مهریه 220 سکه‌ای همسر خود را به قاضی غلامرضا احمدی رئیس شعبه 266 این مجتمع قضایی خانواده ارائه کرد.

این مرد با بیان اینکه از عهده پرداخت مهریه همسرم بر نمی‌آیم، اظهار داشت: خانواده من در خارج از کشور زندگی می‌کنند و من برای کار به ایران آمدم و در آن زمان با دختر همسایه‌مان ازدواج کردم.

وی در ادامه با اشاره به اینکه معین شده که پیش پرداخت مهریه همسرم را 50 سکه تمام بهار آزادی و ماهیانه یک سکه پرداخت کنم، افزود: این میزان مهریه را نمی‌توانم پرداخت کنم بنابراین دادخواست تقسیط دارم.

مرد بار دیگر در برابر قاضی احمدی با بیان اینکه بیکارم ولی همسرم باور نکرده و مهریه‌اش را خواهان است، گفت: می‌خواهم مهریه همسرم را به صورت قسطی بپردازم تا بعد از آن دادخواست طلاق داده و از همسرم جدا شوم.

وی در ادامه با اشاره به اینکه همسرم مدعی است که من خانواده‌ای ندارم، اظهار داشت: همسرم دروغ می‌گوید چرا که خانواده‌ام در خارج از کشور زندگی می‌کنند و من تنها به ایران آمدم.

مرد در حضور قاضی احمدی با بیان اینکه همسرم بسیار خود خواه است چرا که مدعی است من کسی را ندارم ولی به خدا من برادر دارم، افزود: در حال حاضر تنها خواهان تقسیط مهریه 220 سکه‌ای همسرم هستم و فعلاً به چیزی دیگر فکر نمی‌کنم.

بعد از چند لحظه، شهود مرد در خصوص نتوانستن مهریه از سوی او حاضر و بعد از قسم مدعی شدند که این مرد خانواده ندارد و به تنهایی در ایران زندگی می‌کند و توان پرداخت مهریه زن را ندارد.

مرد که از دست شهود خود خشمگین شده بود، با عصبانیت شدید و با صدایی بلند، گفت: پدر و مادرم همراه برادرم در خارج از کشور زندگی می‌کنند و این شاهد‌ها از این موضوع بی‌خبرند.

وکیل زن که تا حالا سکوت اختیار کرده بود در برابر قاضی احمدی خطاب به مرد بیان کرد: کل مهریه را از تو می‌گیرم و این حق زنت است که مهریه یعنی حقش را بپردازی.

مرد در انتها عنوان کرد: همسرم دائم می‌گوید که من بی‌کس و کارم ولی به خدا قسم من اقوام و خانواده‌ام در خارج از کشور هستند.

قاضی احمدی رئیس شعبه 266 این مجتمع قضایی خانواده ونک بعد از حرف‌های زن و مرد تا تعیین میزان پیش پرداخت و تقسیط مهریه زن و استعلام بیکاری مرد، جلسه را به روز دیگر موکول کرد.
انتهای پیام/



منبع: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13900707000385

   


/والیبال جام ملت های آسیا - تهران/
استقبال بی‌نظیر از ملی‌پوشان والیبال/ سالن 12 هزار نفری پر شد

خبرگزاری فارس: چند ساعت مانده به مسابقه تیم های ملی ایران و چین در فینال جام ملت های آسیا، هواداران ایرانی سالن 12 هزار را پر کرده و به شدت تیم ملی را تشویق میکنند.

خبرگزاری فارس: استقبال بی‌نظیر از ملی‌پوشان والیبال/ سالن 12 هزار نفری پر شد

به گزارش خبرنگار ورزشی باشگاه خبری فارس «توانا»، استقبال بی نظیر مردم از بازی های ایران در مسابقات قهرمانی مردان آسیا مسئولان برگزاری این مسابقات را بر آن داشت که برای هر چه باشکوه تربرگزار شدن دیدار نهایی برنامه زیری های کاملی داشته باشند.

با هماهنگی انجام شده با مبادی ذیربط، تماشاگران حاضر در سالن 12 هزارنفری آزادی امشب نیز مانند شب گذشته می توانند از سرویس های مذکور برای برگشت به میادین اصلی شهر تهران شامل میدان های آزادی، انقلاب و صادقیه استفاده کنند.

در حالی که دو ساعت به شروع بازی نهایی بین تیم های ایران و چین باقی مانده است تماشاگران با حضور در سالن 12 هزار نفری تمام جایگاه ها را پر کرده و دیگر جایی برای سایر تماشاگران وجود ندارد. این در حالی است که همچنان مردم در راه آمدن به سالن هستند، در حال حاضر بیش از 12 هزار نفر در سالن حضور دارند.
دیدار نهایی مسابقات والیبال قهرمانی مردان آسیا که از ساعت 18:30 امروز پنج شنبه در سالن 12 هزار نفری مجموعه ورزشی آزادی تهران برگزار می شود.
انتهای پیام/خ



منبع: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13900707000679

   


کاهش قیمت جهانی طلا و سیر نزولی قیمت سکه در بازار

خبرگزاری فارس: کاهش قیمت جهانی طلا ،قیمت سکه بهار آزادی را در بازارهای کشور کاهش داد.

خبرگزاری فارس: کاهش قیمت جهانی طلا و سیر نزولی قیمت سکه در بازار

به گزارش خبرنگار اقتصادی خبرگزاری فارس در حالی که انس جهانی طلا روز گذشته افزایش قیمت تا 1660 دلار را تجربه کرد و قیمت سکه بهار آزادی بار دیگر به مرز 600 هزار تومان رسید، طی روز جاری قیمت جهانی طلا بار دیگر کاهش یافت و به 1615 دلار در هر انس رسید.
براین اساس قیمت سکه بهار آزادی نیز با کاهش 14 هزار تومانی به 586 هزار تومان در بازار و 566 هزارتومان در بانک رسید.
در عین حال همزمان با کاهش نرخ جهانی طلا، نرخ دلار در بازار داخلی افزایش یافت و قیمت هر دلار آمریکا به 1302 هزار تومان رسید. 
این گزارش حاکی است قیمت نیم بهار آزادی امروز در بازار 281 هزار تومان، ربع بهار آزادی 147 هزار تومان و هر گرم طلای 18 عیار 51900 نومان بود.
انتهای پیام/م    



منبع: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13900707000702

   


رئیس سازمان بهزیستی کشور مطرح کرد
90 درصد از بیماری‌های ناشنوایی قابل پیشگیری و درمان است

خبرگزاری فارس: رئیس سازمان بهزیستی کشور با اشاره به اینکه 90 درصد بیماری‌های کم شنوایی، ناشنوایی و سخت شنوایی قابل درمان و پیشگیری است، گفت:‌ طرح غربالگری شنوایی نتایج خوبی داشته است.

خبرگزاری فارس: 90 درصد از بیماری‌های ناشنوایی قابل پیشگیری و درمان است

به گزارش خبرنگار اجتماعی باشگاه خبری فارس«توانا»، همایون هاشمی در مراسم گرامیداشت هفته جهانی ناشنوایان که در تالار وحدت برگزار شد، اظهار داشت: خدمات به جامعه هدف سازمان بهزیستی در دولت نهم و دهم شدت بیشتری گرفته و رشد داشته است.

وی تصریح کرد: یکی از اقداماتی که دولت نهم ودهم توانسته است به جامعه هدف سازمان بهزیستی ارائه کند، افزایش مستمری به مددجویان و معلولان بوده است که قبل از دولت نهم مستمری که به جامعه هدف بهزیستی پرداخت می‌شد 8 هزار تومان بود و این در حالی است که این مبلغ به 32 هزار تومان افزایش یافته است.

رئیس سازمان بهزیستی اضافه کرد: 90 درصد از بیماری‌های کم شنوایی و ناشنوایی و سخت شنوایی قابل درمان و پیشگیری است و سازمان بهزیستی با اجرای طرح غربالگری شنوایی توانسته است خدمات خوبی را در این زمینه داشته باشد.

هاشمی بیان داشت: بر اساس آخرین آماری که به دست آمده است، حدود 300 میلیون نفر در سطح جهان از بیماری‌های شنوایی رنج می‌برند که این موضوع برای مسئولان قابل تأمل است.

وی اظهار داشت: سازمان بهزیستی برنامه‌های متنوعی را برای گروه هدف این سازمان برنامه‌ریزی کرده است و یکی از برنامه‌های که در حوزه درمان و پیشگیری داریم بحث غربالگری شنوایی است که امسال تجهیزات این مراکز تقویت شده است تا هیچ نوزادی با کم شنوایی به سن بالاتر نرسد و در همین مقطع درمان شود.

هاشمی ادامه داد: بحث مناسب سازی چند سالی است که با پیگیری‌های سازمان بهزیستی در حال اجراست اما باید اقدامات در این حوزه افزایش یابد و به همین دلیل نیازمندیم دستگاه‌های مختلف در این حوزه، سازمان بهزیستی را یاری کنند.

هاشمی در پایان خاطر نشان کرد: در سال جاری حدود 5 هزار نفر از مددجویان و معلولان تحت پوشش سازمان بهزیستی با حمایت این سازمان به عتبات عالیات و کربلا معلی اعزام می‌شوند.
انتهای پیام/



منبع: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13900707000685

   


یک بز و یک میش خریدم تا بیایی و برایت قربانی کنم

خبرگزاری فارس: فرزندم، امیدوارم حالت خوب باشد. برای اطلاع تو می‌نویسم که در اولین سال اسارت تو، یک بز و یک میش خریدم تا بیایی و برایت قربانی کنیم. ولی آن قدر نیامدی که من الان از همان یک بز و میش، صاحب گله‌ای شده‌ام.

خبرگزاری فارس: یک بز و یک میش خریدم تا بیایی و برایت قربانی کنم

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، مأمورین صلیب سرخ به اردوگاه آمدند و دو نامه که یکی چهارده ماه و دیگری هشت ماه قبل نوشته شده بود،‌ به من دادند. نامه اول از اسیری بود که دو سال قبل آزاد شده بود. دو قطعه عکس همراه نامه‌اش بود. هر چه به عکسها خیره شدم آنان را نشاختم. هشت سال بود که از خانواده‌ام عکسی دریافت نکرده بودم.
خوب دقت کردم و عاقبت امیر را شناختم. از این که نتوانسته بودم فرزندم را بشناسم، اشک توی چشمانم حلقه زد. نامه را خواندم: «بسم‌الله الرحمن الرحیم. برادر مرادی،‌سلام علکیم. امیدوارم حال شما خوب باشد. از آن جایی که من خود اسیر بوده و می‌دانم خواسته اسرا این است که از وقایع خانواده خود اطلاعی داشته باشند (بر عکس خانواده‌ها که وقایع را کتمان می‌کنند) و با توجه به شناختی که از شما دارم،‌ با صراحت برایت می‌نویسم که امیر در تاریخ 12/12/65 در عملیات کربلای پنج و در منطقه شلمچه شهید شد. ضمنا آن شهید ملبس به لباس مقدس سپاه و عضو اطلاعات عملیات لشکر 27 محمد رسول‌الله بوده است.
والسلام.»
نامه دوم از آشنایان بود که تاریخ چهارده ماه قبل داشت. در نامه، بعد از احوالپرسی نوشته بود: «من از راه دور به شما تبریک می‌گویم چون پسر ما داماد شما و دختر شما هم عروس ما شده است.»
نامه دوم را که خواندم، یکباره یخ کردم.

در همین سال اسارت،‌ مادر یکی از اسیران نامه‌ای بدین مضمون برای فرزند اسیرش نوشته بود: «فرزندم، امیدوارم حالت خوب باشد. برای اطلاع تو می‌نویسم که در اولین سال اسارت تو، یک بز و یک میش خریدم تا بیایی و برایت قربانی کنیم. ولی آن قدر نیامدی که من الان از همان یک بز و میش، صاحب گله‌ای شده‌ام.»

دکتر عراقی از اسیری که مریض شده بود، پرسید: «عربی هم یاد گرفتی؟»
او جواب داد: «بله، کم و بیش یاد گرفته‌ایم.»
دکتر گفت: «بگو ببینم چی یاد گرفتی؟»
اسیر، به زبان عربی شروع به فحاشی کرد. دکتر عصبانی شد و گفت: «از اتاق برو بیرون.»
اسیر گفت: « آقای دکتر من مریضم و آمده‌ام که شما مرا درمان کنید در حالی که شما مرا از اتاق می‌اندازید بیرون؟»
دکتر گفت: «برای اینکه شما آدم بی‌ادبی هستی و به من فحاشی کرده‌اید.»
اسیر گفت: «آقای دکتر، ببخشید. ما که زبان عربی نمی‌دانستیم. این جملات را از سربازان شما یاد گرفته‌ام. آنها به ما فقط همین‌ها را می‌گویند.»

از دو نامه سفیدی که صلیب سرخ در اختیارم گذاشته بود،‌ خواستم تا برای مادرم نامه بنویسم. در نامه‌های قبلی نوشته بودند که او بیمار است. شروع به نوشتن کردم: «بسم‌الله الرحمن الرحیم. خدمت مادر عزیزم حاجیه خانم..»
یک لحظه واماندم. آهسته قلم را بر زمین گذاشتم. هر چه فکر کردم، نام مادرم به یادم نیامد.
از سر شب تا صبح یک بند بیدار ماندم. اسرا از هم می‌پرسیدند که چرا مرادی نخوابیده است. هر کس ازم پرسید، گفتم سرم درد می‌کند. قبل از نماز صبح دو رکعت نماز خواندم که یکهو نام مادرم به خاطرم آمد. بلافاصله‌ کاغذی جستم و نام مادرم را یادداشت کردم تا دوباره آن را فراموش نکنم.

وقتی وارد ایران شدیم، صبح روز  6/6/1369 منتقل‌مان کردند به پادگان قصر فیروزه. همان کسی که قبلا در اسارت با هم بودیم و برایم نامه نوشته بود و خبر شهادت امیر را داده بود، آمد به دیدنم. نیم ساعتی توی محوطه قدم زدیم، پرسید: «نامه‌ای که با عکس امیر برایتان فرستادم، رسید؟»
پاسخ دادم و تشکر کردم. در حین صحبت احساس کردم که خبر دیگری می‌خواهد بهم بدهد و دارد زمینه‌سازی می‌کند. خواستم تا حرف آخر را بزند. گفت که مادرتان در بیمارستان است. گفتم: «واضح‌تر بگو؛ بیمارستان یا گورستان؟»
او سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. تکلیف روشن بود. باید دست برمی‌داشتم و دعا می‌کردم.
چند دقیقه‌ای در سکوت قدم زدیم. تصور می‌کردم که مادرم جزو مستقبلین جلوی در پادگان است، اما حالا ...
پرسیدم: «فوت ایشان در چه سالی بود؟»
گفت که هنوز سالگردش نشده است. خواستم تا بیشتر توضیح دهد. او گفت: «بعدا متوجه می‌شوی.»
و خداحافظی کرد و رفت.

یکی از افسران پادگان آمد به سراغم . بعد از صحبت فهمیدم که از فامیل است و به سختی او را به یاد آوردم. گفت: خانواده‌ام در مقابل یکی از درهای خلوت پادگان منتظر هستند. با هم رفتیم. نگهبان آنجا گفت که چون در اینجا توقف ممنوع است، آنان را به جای دیگری فرستادم.
برگشتیم. چند دقیقه بعد، یک سرگرد که مسئول انتظامات پادگان بود، فرستاد دنبالم. رفتم. گفت: با مسئولیت خودم، فقط برای چند دقیقه، چند تن از مردان فامیل شما را به گوشه‌ای از پادگان راهنمایی کرده‌ام. همراه خودم بیا تا شما را ببینند و زود برگرد. کنار سیم خاردارها رفتیم. چند نفری آن طرف سیم خاردارها ایستاده بودند. آرام به هم نزدیک شدیم و رو به روی هم ایستادیم. یکدیگر را نگاه می‌کردیم ولی کسی چیزی نمی‌گفت. همه‌شان گریه می‌کردند. به جز یک نفر، کس دیگری را نشناختم. باید چیزی می‌گفتم، لذا شروع کردم. با کسی که حدس می‌زدم او را شناخته‌ام، سلام و احوالپرسی کردم. پرسید: «اینها را شناختی؟»
گفتم: «نه»
در این لحظه یکی صدایش به گریه بلند شد و گفت: «حق داری!» و با صورت افتاد روی سیمهای خاردار. حدس زدم که می‌باید او پدرم باشد. گفتم: «پدرم را بلند کنید که صورتش زخمی نشود.»
یکی گفت:‌«این پدرت نیست. برادر کوچکتر توست.»
بیش از آن نتوانستم خودم را حفظ کنم. صدایم بلند شد که جناب سرگرد جلو آمد و توصیه کرد آرامشم را حفظ کنم. همان کسی که اول حدس می‌زدم او را شناخته‌ام، پرسید : «این آقا را چی؟ او را هم نشناختی؟»
گفتم: «نه، نشناختم.»
پرسید: «شما چند تا پسر داشتی؟»
گفتم: «دو تا.»
پرسید:«از شهادت پسر بزرگت امیر خبر داری؟»
گفتم: «بله، می‌دانم.»
گفت:«این هم پسر کوچکت عباس است.»
صدای گریه همه بلند شد. جناب سرگرد گوشه‌ای ایستاده بود و با دستمال اشک روی صورتش را پاک می‌کرد. آنان رفتند و من دوباره برگشتم. ولی همچنان یاد ملاقات آزارم می‌داد. چطور پسرم را نشناختم!؟ چطور برادر کوچکترم را با پدرم اشتباه گرفتم! برادر کوچکم که این شد، پس پدرم چگونه است!؟
باید هنوز صبر می‌کردم.

پادگان فوق‌العاده شلوغ بود. ساکم را برداشتم و از در خارج شدم. یکی از آزادگان پیشنهاد کرد تا مرا به منزل برساند. نپذیرفتم. در همین لحظه افسر جوانی آمد و گفت که هم مسیر هستیم. سوار بر خودروی ایشان، حرکت کردیم. از مقابل در پادگان قصر فیروزه تا کیلومتر 25 جاده تهران - مشهد همه چیز را به دقت نگاه می‌کردم. همه چیز برایم تازگی داشت. در تمام طول مسیر می‌پرسیدم: «مطمئن هستید که راه را اشتباه نمی‌روید؟» و افسر جوان هم مدام با خنده می‌گفت: «من حداقل هفته‌ای سه بار از این جاده می‌روم و می‌آیم.»
رسیدیم. کسانی که در آن حول و حوش بودند، به طرفم دویدند. دو ساعت تمام مراسم استقبال طول کشید. در پایان، یکی از اقوام گفت: «پدر و خانواده‌ات منتظر شما هستند.»
با راهنمایی او به اتاقی رفتیم که همه در آن جمع بودند. یکی از زنان فامیل، یکی یکی افراد را معرفی کرد. با انگشت نشان می‌داد و می‌گفت: «این خانم همسر شماست، آن دختر خانم، دختر شماست، آن یکی خواهرت ... آن یکی عمه، این خاله و ...»
دردناکترین لحظه، ملاقات با پدرم بود. قدش کاملا خمیده بود و مات و مبهوت فقط نگاه می‌کرد. نه می‌توانست بخندد و نه قادر به گریه کردن بود.
هنوز هم هر وقت به یاد آن روز و آن ملاقات می‌افتم، قلبم فرو می‌افتد و اشکم جاری می‌شود.

دور و برمان خلوت‌تر شده بود. خواهر بزرگم می‌گفت: «مادر دو سال بیمار بود و در چندین نوبت او را در بیمارستان بستری کردیم. زیاد از شما حرف می‌زد و حتی چند ماه قبل از فوت خواست تا رختخواب و متکایش را طوری قرار دهیم که رویش مقابل در اتاق باشد. همیشه چشمش به در بود و می‌گفت ممکن است یعقوب بیاید. همچنان چشم به راه بود تا شبی که حالش بدتر شد. تنها من در اتاق بودم. مادر دیگر قادر به تکلم نبود و فقط می‌توانست اشاره کند. با نگاه همه اتاق را گشت و اشاره کرد بیا جلو. رفتم مقابل صورتش. مادر با نگاه و اشاره خواست تا عکس تو را برایش ببرم. عکس را از دیوار برداشتم و بردم جلو. به دقت نگاه کرد. بعد عکس را روی سینه‌اش گذاشتم. در آن لحظه هر دو دستش را روی قاب عکس گذاشت و بعد ... گویا سالها از فوت او گذشته بود.»

یک ماه پس از آزادی مشرف شدیم به پابوس حضرت رضا (ع). یکی از برادران قصد داشت به زیارت برود. بیست تومان به او دادم و خواهش کردم یک کیلو کشمش سبز و یک کیلو نخود گل بخرد و در حرم تبرک کند و بیاورد.
ساعتی بعد برگشت در حالی که می‌خندید ، پرسید: «چقدر پول دادی؟»
گفتم: «بیست تومان»
پرسید: «حالا چی می‌خواستی؟»
گفتم: «یک کیلو کشمش و یک کیلو نخود گل»
او خندید و گفت: «دویست تومان دیگر باید بدهی!»

رفتم در مغازه‌ای؛ به گمان این که تخم‌مرغ شانه ای 75 ریال است. دو شانه تخم مرغ برداشتم. یک نفر هم قبل از من چیزهایی خریده بود و داشت حساب می‌کرد . پرسیدم: «دوشانه تخم‌مرغ برداشتم، چقدر تقدیم کنم؟»
مغازه‌دار با کمی مکث جواب داد: «شما چهارصد تومان بدهید.»
من همچنان ایستادم. بعد چند دقیقه پرسیدم: «آقا دو شانه تخم‌مرغ چقدر می‌شود.»
مغازه‌دار با عصبانیت گفت: «چند بار بگویم، چهارصد تومان.»
آهسته شانه‌های تخم‌مرغ را گذاشتم و خارج شدم. در ذهن من هنوز تخم‌مرغ شانه‌ای 75 ریال بود و روی هم می‌شد پانزده تومان.»

برادر آزاده‌ای می‌گفت: «بیست روز پس از این که رفت و آمد اقوام کمتر شد، دفترچه پس اندازم را برداشتم و راه افتادم. دفترچه حساب را قبل از اسارت باز کرده بودم. از بانک همه موجودی خودم را که هشت هزار تومان بود، برداشت کردم و برگشتم. در فرصتی از زحمات پدرم تشکر کردم و هشت هزار تومان را تقدیم کردم. گفتم، حساب بفرمایید، اگر خرده‌ای هم باید بدهم بعدا تقدیم می‌کنم. پدرم پرسید این پول چیست؟ گفتم: برای هزینه و مخارج این چند روزه است. پدرم با خنده گفت: اولا من برای خودم خرج کردم و از شما پولی نمی‌خواهم.
در ثانی اگر می‌خواهی مبلغ هزینه شده را بدهی، همین قدر بگویم که چهارصد هزار تومان خرج کرده‌ام، نه هشت هزار تومان!»

راوی: یعقوب مرادی

گرامیداشت «سی و یکمین سالگرد هفته دفاع مقدس در خبرگزاری فارس»/68

انتهای پیام/



منبع: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13900625000381

   


خدایا چه می‌بینیم، مین!

پنجشنبه 7 مهر 1390 نویسنده: ramin h |

خدایا چه می‌بینیم، مین!

خبرگزاری فارس: همین طور که از کانال می‌گذشتیم. ناگهان پایم به جسم سختی برخورد کرد. نگاه کردم، خدایا چه می‌بینیم؛ مین!

خبرگزاری فارس: خدایا چه می‌بینیم، مین!

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، انتظار به طول نینجامید. 29 اسفند ماه نیروهای تخریب واحدهای رزمی، برای آشنایی با منطقه فراخوانده شدند. من فرماندهی یک تیم پنج نفره مین یاب را به عهده داشتم و مامور یکی از یگان‌‌های گردان 140 پیاده مستقر در منطقه نیز بودم. بعد از ظهر عازم یگان مربوطه شدیم و با ورود به آن محیط عاشقانه، اتحاد سپاه و ارتش را به وضوح مشاهده کردیم. پس از ورود به اتاق فرماندهی، نقشه معابر و میدان‌های مین روی میز باز شد و فرمانده توضیحات لازم را داد. از آن جا که در پیشروی، نیروهای گروه ما نقش مهمی داشت؛ اطلاعات جدیدی به ما داده شد. روز بعد که روز تحویل سال بود، ما به گروهان‌های خود بازگشتیم و با بچه‌ها دور هم جمع شدیم. هر کس از گروهان مخصوص خود، مطلبی می‌گفت. بالاخره سال، با بارش گلوله‌های پی در پی دشمن تحویل شد و همگی سال نو را به هم تبریک گفتیم و برای یکدیگر، در عملیاتی که در پیش داشتیم، آرزوی موفقیت کردیم.

حدود ساعت چهار بعد از ظهر فردای آن روز، از هر واحدی برای بردن تیم تخریب به مقر ما آمده بودند؛ ولی به علت کثرت گروهان‌ها و محدودیت‌ تیم های تخریب، افراد را به دو نفر برای هر واحد تقلیل دادند تا خط شکن هر گروهان باشند. همه از هم خداحافظی کردیم و راه افتادیم. پس از طی چند ساعت راه بیابانی، به محلی رسیدیم که عبور از آن با ماشین، خیلی خطرناک و مشکل بود. پیاده شدیم و راه را ادامه دادیم تا به خط مقدم خاکریزهای خودی رسیدیم. پس از خوردن غذا، نماز را به جا آوردیم. سپس در گوشه‌ای نشستیم و منتظر فرا رسیدن تاریکی شب شدیم. هوا سرد بود؛ اما اجتماع رزمندگان و گاه شوخیهای با مزه آنان، سرمایه هوا را به گرمی مبدل می‌کرد. در همین اثنا فرماندهی مرا خواست و نقشه را بار دیگر برایم مرور کرد تا دچار اشکال نشوم من هم نقشه را گرفتم. دقیقا بررسی کردم و توجیه شدم. نقشه را تحویل دادم و نزد دوستم علیپور بازگشتم و شرایط منطقه را برایش توضیح دادم. سپس تجهیزات را آماده کردیم. نیمه شب از قرارگاه مرکزی، دستور پیشروی صادر شد. من و علیپور، در حالی که همراه خود، یک سرنیزه و دو بسته کلاف نوار سفید داشتیم، برای مشخص کردن معابر مین در جلو نیروها راه افتادیم. علیپور پشت سر من بود و به دنبال ما یک گروهان بزرگ دویست نفری بودند که تپه‌ها را یکی پس از دیگری در مینور دیدند. همه سعی می‌کردند تا آن جا که ممکن است سکوت را رعایت کنند و اشیای براق را هم گل اندود کرده بودند تا هیچ چیز توجه دشمن را جلب نکند.

طبق نقشه بررسی شده قبلی، از کنار اولین تانک سوخته دشمن گذشتیم و از کنار دومی نیز عبور کردیم. بعد از آن بایستی به میدان مین شناسایی شده می‌رسیدیم، پس از نیم ساعت حرکت از لابه لای تپه‌ها و شکاف‌ها به میدان مین رسیدیم. دستم را بلند کردم و همه ایستادند.

آهسته گفتم: باید یک بار دیگر معبر را امتحان کنیم تا تله‌ای در کار نباشد. و آن گاه شروع به سیخک زدن کردیم. در حال جلو رفتن همه نوار سفیدی را نیز برای علامت روی زمین پهن می‌کردیم که علامت خوبی برای تعیین جهت بود. لحظه‌های حساسی بود و نفس‌ها در سینه‌ها حبس شده بود. حواسم را جمع کرده بودم و زیر لب نام خدا را تکرار می‌کردم و استمداد می‌طلبیدم.

پس از آن که معبر را کنترل کردم، به فرمانده خبر دادم و بلافاصله ستون راه افتاد در این وضعیت هر لحظه فاصله ما با خاکریزهای دشمن کمتر می‌شد به تپه‌ای رسیده بودیم که دشمن روی آن، بر قسمتی از منطقه تسلط داشت. ما می‌بایستی آنان را غافلگیر می‌کردیم. ناگهان منوری بر فراز منطقه روشن شد و همگی خوابیدیم وجود تکه مشمایی در جلو راهمان توجه‌ام را جلب کرد. به نظر رسید آب آن را از مسیر کانال تا به این جا آورده است. از کنارش گذشتم؛ بدون آن که توجه‌ای کنم یا این که آن را وارسی کنم. گروهان نیز پشت سر من حرکت کرد. لحظه‌‌های حساس و خطرناکی را پشت سر می‌گذاشتیم. در این لحظه به زیر تپه رسیده بودیم و تیر بار دشمن کاملا دیده می‌شد؛ ولی به حمدالله هنوز دشمن متوجه حضورمان نشده بود. همین طور که از کانال می‌گذشتیم. ناگهان پایم به جسم سختی برخورد کرد. نگاه کردم، خدایا چه می‌بینیم؛ مین! وجود این چنین میدانی اصلا پیش بینی نشده بود، همین طور پشت سر هم مین گذاری شده بود و تقریبا همه آنها از خاک سر به بیرون زده بودند! دستم را بلند کردم تا ستون را از حرکت باز دارم؛ فرمانده علت را جویا شد. موضوع را با او در میان گذاشتم.

هنگام بازگشت به عقب، برای اطلاع دادن به دیگران متوجه شدم که از کنار شش مین ضد نفر گذاشته‌ام و در میان میدان محاصره شده‌ایم. بیم آن می‌رفت که هر لحظه پای یکی از افراد روی مین رفته و جان همه به خطر افتد. از فرمانده خواستم تا بچه‌ها را از همان مسیر چند متری به عقب بازگرداند تا شاید امکان باز کردن معبری را بیابم. کار را شروع کردم و یکی پس از دیگری مین‌ها را خنثی کردم. آنها از نوع قوطی واکسی، گوجه‌ای ضد نفر والمری عراقی بود. بالاخره دوباره به همان مشمای مشکوک که وقت رفتن دیده بودم، رسیدم. زیر آن مشما نیز مینی خفته بود که زنگ زده بود و خنثی کردن آن بسیار مشکل. این مین نیز خنثی شد و فقط یک مین والمری مانده بود که یکی از شاخکهای آن توسط ترکش بریده شده و خنثی نمی‌شد نیروها در سکوت به سر می‌بردند. و من سعی داشتم مین را خنثی کنم که ناگهان انفجاری شدید رخ داد! به عقب پرتاب شدم و دیگر هیچ نفهیدم.

وقتی به خود آمدم، متوجه شدم روی زمین افتاده‌ام و رگبار گلوله‌های دشمن لحظه‌ای قطع نمی‌شود. دشمن به حضور ما پی برده و درگیری شدیدی شروع شده بود. روی صورتم احساس سنگینی می‌کردم. دندان‌هایم به هم جفت نمی‌شد و دهانم کج مانده بود. دستی به صورتم کشیدم و متوجه ورم آن و سوراخی روی آن شدم. برخاستم و به سوی نیروهای خودی دویدم فرمانده که مرا دید، گفت: تو همان مین یاب هستی؟ فکر کردیم که شهید شده‌ای من که هر لحظه درد صورتم بیشتر می‌شد، فریاد زدم حالم خوب است، به سوی این نانجیب‌ها بروید! در همین حین، سرباز علیپور که نیروی کمکی‌ام بود، از راه رسید و شروع به گریستن کرد. گفتم پیشروی را شروع کنید! ناگهان صدای ناله سربازی را شنیدم که می‌گفت سوختم به سویش رفتم و دید پای راستش آسیب دیده است. او را به جای امن تری انتقال دادم و با نواری زخم پایش را محکم بستم تا سرعت خونریزی کمتر شود.
سپس سلاحش را ببرداشتم تا جلو بروم. علیپور دستم راگرفت و خواهش کرد که به خاطر خونریزی صورتم منصرف شوم؛ ولی نمی‌توانستم بمانم، لذا برای حرکت آماده شدم. علیپور زخم صورتم را پانسمان کرد و بعد راه افتادم. تیر بار دشمن توسط یکی از آر.پ. جی ‌زنها خاموش شد و سنگر‌های اولیه فتح شد.

بچه‌ها همچنان عاشقانه به پیش می‌رفتند. من هم سنگر به سنگر پیش می‌رفتم و نزدیک هر سنگری سؤال می‌کردم: آیا کسی هست؟ و اگر جوابی نمی‌شنیدم سنگر را به رگبار می‌بستم. حمله آن قدر سریع بود که دشمن مجال عقب نشینی را نیافته توپ‌ها و تانک‌ها را بر جاری گذاشته و فرار کرده بود! همین طور که جلو می‌رفتم، پیکر‌های پاک شهیدان و مجروحان را نیز می‌دیدم؛ ولی چاره‌ای نبود و باید به حمله ادامه می‌دادیم.

ما همچنان به پیش می‌رفتیم که نیروهای کمکی رسیدند به خطوط دشمن خیلی نزدیک شده بودیم چاله‌‌ای به عمق یک و نیم متر توجه‌ام را جلب کرد، به درون آن رسیدم و شروع به تیر اندازی کردم. دو نفر دیگر نیز به من پیوستند. یکی از آنان پس از چند لحظه از گودال خارج شد، که در همان زمان، ناگهان یک گلوله خمپاره 60 به داخل گودال خورد و من از حال رفتم. به خود که آمدم همسنگر دیگرم را دیدم که به سختی مجروح شده برخاستم که به کمکش بروم؛ ولی دومین گلوله امان نداد و ترکش‌ها یکی پس از دیگری بر بدنم اصابت کرد. رزمنده دیگر نیز در اثر این انفجار به شهادت رسیده بود. دوباره برخاستم اما گلوله سوم نیز شلیک شد و ترکشی به زیر چشم چپم اصابت کرد و در هر دو پایم نیز سوزش عجیبی راحس کردم.

در همین اوضاع و احوال متوجه شدم که شعله‌های آتش از جشم پاک شهید همسنگرم زبانه می‌کشد با نهایت سعی، از گودال بیرون آمدم و در پشت خاکریز نیم متری پناه گرفتم؛ ولی با مصیبت دیگری روبه رو شدم. پنج شش نفر عراقی به سمتم می‌آمدند؛ سعی کردم با اسلحه به سویش شلیک کنم؛ اما گلنگدن گیر کرده بود و اسلحه‌ام در اثر ترکش‌ها از کار افتاد بود! سعی کردم سینه خیز به عقب بازگردم. چند متری را عقب رفتم و خواستم برخیزم که متوجه شدم قدرت ایستادن از من سلب شده. ناامیدانه از خداوند توفیق شهادت طلبیدم و در یک لحظه به یاد خانواده‌ام افتادم که الان در چه فکری هستند؟

بدنم می‌سوخت و ناله می‌کردم. برادری متوجه‌ام شد و مرا به دوش گرفت تا به عقب ببرد. در همین موقع صدای سوت گلوله‌ای سبب شد تا او مرا به زمین انداخته، دراز کش شود. درد بدنم دو چندان شد؛ ولی ناله‌ را در دلم فرو بردم. آن برادر مرا در گوشه‌ای گذاشت و گفت صبر کن تا امدادگران برسند! من باید مهمات به جلو برسانم و پس از بوسیدن و دلداری دادنم رفت. تحمل درد طاقت فرسا بود، لذا خودم را به سرازیری تپه‌ای رساندم و به سمت پایین غلت خوردم.
سنگ‌‌ها چون چکشی بر بدنم کوبیده می‌شدن و خارهای بیابان مثل سوزنی بر گوشت‌های بدنم فرور می‌رفتند و تاب و تحمل مرا سلب می‌کردند؛ اما چاره‌ای نبود. به پایین تپه رسیدم و همان جا ماندم که امداد گران با برانکاردی رسیدند و حدود پنجاه متر مرا به عقب بردند.
آب طلب کردم؛ ولی از دادن آن امتناع کردند. وقتی از نوشیدن آب ناامید شدم، بیهوش افتادم.
وقتی بیدار شدم، صبح شده بود. صدای ناله‌هایی مرا به خود آورد. به اطرافم که نگاه کردم، تعدادی مجروح دیدم، و عده‌ای هم به شهادت رسیده بودند. لب‌هایم خشک شده بود و به شدت احساس سرما می‌کردم. با اشاره، یکی از برادران را متوجه خود کردم و آب خواستم؛ اما باز جواب منفی شنیدم و پتو را به رویم انداخت. در همین حال، فریادی را شنیدم که می‌گفت: عراقیها ما را محاصره کرده‌اند! یکی از بچه‌ها به سختی گریه می‌کرد و می‌گفت: خدایا مجروحان را چه کنیم؟ آنان را که نمی‌توانیم ببریم، حتما اسیر می‌شوند... با این سخنان، لحظه‌ای احساس اسارت کردم. زیر لب شهادتین را گفتم و استغفار کردم؛ ولی ناگهان فریاد دیگری همه را خوشحال کرد: آنان نیروهای کمکی هستند و یکی به یکی گفت: بابا تو هم که ما را ترساندی! خدا برکت بده، نیروهای خودی رسیدند! و من دوباره از حال رفتم.

نمی دانم چقدر گذشت، ولی وقتی با صدای رزمنده‌ای بهوش آمدم، متوجه شدم عده‌ای عراقی تسلیم شده‌اند پس از دقایقی، صدای بال‌های هلیکوپتر‌های خودی توجه همه را جلب کرد. آنها در ارتفاع دو متری زمین توقف کردند و مجروحان یکی، یکی به درون هلیکوپترها منتقل شدند. بالاخره نوبت به من شد. باد شدید حاصل از پره‌ها عذابم می داد هنوز مرا بالا نکشیده بودند که اصابت گلوله‌ای در نزدیکی آن محل، موجب به هم خوردن تعادل هلیکوپتر شد و لذا از زمین فاصله گرفت و رفت! اما پس از چند لحظه دوباره بازگشت و من و دیگر مجروحان را به چادرهای صحرایی انتقال داد. پزشکان با چند عمل جراحی ترکش‌های فراوانی از بدنم خارج کردند. پس از عملیات، خیبر شهادت خیلی از بچه‌ها و همین طور برادر علیپور را شنیدم که بسیار متاسف شدم و بعد از دو سه روز هم خبرهای پیروزی از رادیو شنیدم و به این ترتیب، عملیات غرور آفرین فتح المبین با رمز یا زهرا (س) با حماسه آفرین‌های مجاهد مردان فی سبیل الله به گل پیروزی نشست.

راوی: محمد مسعود بهمنی

گرامیداشت «سی و یکمین سالگرد هفته دفاع مقدس در خبرگزاری فارس»/69

انتهای پیام/



منبع: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13900620001222

   


گفت:من امام جمعه شهرم!

پنجشنبه 7 مهر 1390 نویسنده: ramin h |

خاطره ای از روزهای آسمانی
گفت:من امام جمعه شهرم!

خبرگزاری فارس: پشت در که رسیدم، پرسیدم: کیه؟ کسی با لهجه کردی جواب داد:‌مهمان نمی‌خواهید؟پرسیدم: شما؟گفت: غریبه نیستم

خبرگزاری فارس: گفت:من امام جمعه شهرم!

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، آن سال در مهاباد کم نبودند رزمندگانی که هنگام تحویل سال دور از خانواده باشند اما گمان نمی‌کنم هیچ یک از آنان مانند آن گروه چهارده – پانزده نفر گشت ثارالله اعزامی از تهران احساس غربت می‌کردند.
در شبی که تنها ویژگی‌اش یکی از آخرین شب‌های سال 1362 بود ابتدا یک اتفاق معمولی افتاد. یکی از واحدهای گشتی جواب ستاد را نمی‌داد و اعلام کد نمی‌کرد. لابد گیرنده‌شان اشکال داشت. اما هنگامی که ساعت نه شب پایان ماموریت واحدها اعلام شد و همگی به مقر برگشتند باز خبری از آن واحد نشد.
سه واحد دیگر پشت سر لندرور فرمانده گروه "عباس ستاره لر، برای یافتن گم شده‌ها به خارج از شهر رفتند.
آن شب دیجور هنگامی صبح شد که در میدانگاهی یکی از محله‌های اطراف شهر چهار سرو سبزپوش در کنار هم نقش بر زمین شده بودند و در کنارشان تویوتای سفید رنگ سپاه در آتش می‌سوخت . اما تنها این نبود. عباس ستاره‌لر هم ترور شده بود. بقیه گروه نیز از یک کمین نجات یافته بودند.
هر چند وقتی کسی پیکر زخمی خودروها را می‌دید باورش نمی‌شد سواره‌هایشان زنده برگشته باشند.
طبیعی است با چنین سرگذشتی کسی دل و دماغ عید و تحویل سال و ... را نداشته باشد.
در آسایشگاه‌مان که زیرزمین تاریک یک ساختمان یک طبقه بود نشسته بودیم با زانوان بغل کرده و گلوله‌های بغض گرفته. هر اندازه گوینده تلویزیون مردم را آماده لحظه تحویل سال می‌کرد روحیه ما خراب‌تر می‌شد و مترصد فرصتی بودیم تا از این بغض گره خورده رهایی یابیم.
در نبود کارگران ترک هم ساختمان بسیار سوت وکور بود. این ساختمان در نزدیکی مقر سپاه بود. همسایه‌های بومی می‌گفتند پیش از جنگ منزل مسکونی دکتر عبدالرحمن قاسم لو، رهبر حزب دموکرات بوده است. ساختمانی بود بزرگ با دو تا در. یکی به حیاط و دیگری در کوچکی بود که به قسمت مسکونی باز می‌شد. در طبقه هم کف عده‌ای آذربایجانی بودند که کارهای تاسیساتی می‌کردند و حال برای تحویل سال به ولایتشان رفته بودند. در نبود آنان ما بسیار احساس بی‌امنی می‌کردیم. برای اینکه جلو در این ساختمان که مثلا مقر گشت ثارالله بود حتی یک نگهبان هم نبود.
سال جدید آغاز شد اما کسی برای روبوسی با دیگران از جایش بلند نشد. انگار اصلا اتفاقی نیفتاده بود. تلویزیون پیام امام را پخش می‌کرد که ناگهان صدای ماشینی شنیده شد که جلو ساختمان ایستاد. از صدا می‌شد فهمید که پیکان است و این جای تعجب داشت. چون در این خیابان تنها ماشین‌های نظامی تردد می‌کردند که اغلب یا تویوتا بود و یا نیسان.
در که زده شد، تعجب‌مان بیشتر شد. من که کوچک‌ترین عضو گروه بودم از پله‌ها بالا رفتم. (لابد دوستان دیگر هم هوایم را داشتند) پشت در که رسیدم، پرسیدم: کیه؟ کسی با لهجه کردی جواب داد:‌مهمان نمی‌خواهید؟
پرسیدم: شما
گفت: غریبه نیستم.
با احتیاط گوشه در را باز کردم. یک روحانی اهل تسنن پشت در ایستاده بود. در کنارش هم دو نفر مسلح بودند که می‌شناختم از سپاه تهران بودند. مرد روحانی گفت: من امام جمعه شهرم.
می‌گفت که من از طرف مردم آمدم شهادت همکاران شما را تسلیت بگویم. مردم از برخورد اسلامی شما خیلی راضی‌اند. او می‌گفت که مردم وقتی فهمیده‌اند دوستان شما به خاطر این که یک پیرمرد را وقت شب به خانه‌اش برسانند به دام دموکرات‌ها افتاده‌اند و اینگونه شهید شده‌اند خشمگیند.
آن روز ملا رشید قرنی و محافظانش نزدیک دو ساعت مهمان ما بودند. هر چند ما برای پذیرایی چیزی تدارک ندیده بودیم اما در لحظات، صفا و صمیمت در آن زیرزمین تاریک موج می‌زد. شرمندگی ما وقتی بیشتر شد که یکی از محافظانش با منزل امام جمعه تماس گرفت و برگشت و گفت: ماموستا می‌گویند مسئولان شهر و گروه گروه مردم برای دیدن شما به آنجا آمده‌اند و خیلی وقت است منتظرند.

راوی: محسن مومنی

گرامیداشت «سی و یکمین سالگرد هفته دفاع مقدس در خبرگزاری فارس»/70

انتهای پیام/ 
 



منبع: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13900622001351

   


بچه منو ندیدی؟

پنجشنبه 7 مهر 1390 نویسنده: ramin h |

بچه منو ندیدی؟

خبرگزاری فارس: از میان جنازه‌ها و زخمیها آرام می‌گذرم. مبادا پا روی کسی بگذارم. دستی مچ پام را می‌گیرد. زنی است، تمام صورتش خونین: «بچه منو ندیدی؟»

خبرگزاری فارس: بچه منو ندیدی؟

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، سری از برجک تانک بیرون می‌آید. نگاه به من می‌کند. «کجا؟ سوسنگرد این طرفه»
پاهایم خسته‌اند. قدمهایم آهسته‌اند. فقط می‌گویم: «شما برید. دکتر منتظرتونه».
و انگشتم طرف آتش را نشانش می‌دهد. صدای گریه‌ زنها و بچه‌ها نمی‌گذارد بفهمم چه می‌گوید. فقط از لحن صدایش می‌فهمم غرولند کرده است. چیزهایی هم از فرار و غیرت می‌گوید. هواپیمایی از روی جاده می‌گذرد. جاده تا انتها پر است از ماشین و تانک و زره‌پوش. کاغذ پیغام را از جیبم درمی‌آورم، نشان راننده می‌دهم. چیزهایی هم می‌گویم. صدا به صدا نمی‌رسد. راننده لب می‌جنباند و پشتش را به من می‌کند. زنی آب ازم می‌خواهد. قمقمه‌ام را برایش سر و ته می‌کنم، شانه‌هایم را بالا می‌دهم،‌ با تکانهای مأیوس سر، تا بفهمد من هم ساعتهاست آب نخورده‌ام. می‌گذرد. از من تندتر می‌رود.
از پیرمردی می‌پرسم: «تا بیشه دراز چقدر راهه؟»
نگاهش به قمقمه‌ام است: «زیاد نمونده، از پل که بگذری...»
و نگاهش می‌چرخد روی تفنگ و پا و دست و صورتم: «جنگ مگه به اونجا هم رسیده؟» نمی‌ایستد جوابش را بگیرد. تندتر از من می‌رود. می‌دود. و من دست در جیبم برده‌ام. بی‌ آن که خودم بفهمم. هواپیما باز می‌آید. بمبها از شکمش جدا می‌شوند. می‌پرم تو چاله‌ای اندازه خودم. هرم آتش را حس می‌کنم که از بالای سرم می‌گذرد. دستم و گوشه پیراهنم می‌سوزد. با خاک خاموشش می‌کنم. داد می‌زنم :«بر پدرت لعنت!»
صدای ناله‌ها زیاد است. سر بلند می‌کنم. دستی قطع شده افتاده است بالای چاله، دارد چنگ به خاک می‌زند. به دست زن می‌ماند. بلند می‌شوم، ‌آتش از دو سه تانک زبانه می‌کشد. دورتر تانک آشنا و راننده‌اش در آتش می‌سوزد. افسوس می‌خورم چرا جوابش را با گرمی نداده‌ام. کاغذ پیغام را از جیبم درمی‌آورم. میل عجیبی به پاره کردنش دارم. وقتی یاد نگاه راننده می‌افتم. قدمی هم حتی طرف سوسنگرد برمی‌‌دارم، اما نمی‌شود،‌ نمی‌توانم. برمی‌گردم، پشت به راننده و آتش و سوسنگرد. از میان جنازه‌ها و زخمیها آرام می‌گذرم. مبادا پا روی کسی بگذارم. دستی مچ پام را می‌گیرد. زنی است، تمام صورتش خونین: «بچه منو ندیدی؟»
می‌گویم: «همین دورو برهاست حتما. پیدایش می‌شه»
و پایم را به زور از میان دستهایش بیرون می‌کشم. حالا دیگر باید دوید. اگر هواپیما برگردد،‌که حتم برمی‌گردد، با این همه شکاری که در جاده است، به هیچ جا نمی‌رسم. و هواپیما باز می‌آید. تمام صداهای ناله فرو می‌خوابد. سکوتی ناگهانی. فقط صدای سوختن می‌آید و بعد گذر پر صدای هواپیما و باز آتشها. در هجوم آتش داد می‌زنم: «از  تو جاده نرید. بزنید به تپه‌ها» عده‌ای، پیشتر، از آن طرف رفته‌اند. آنها سالمترند و هواپیما انگار دست بردار نیست. انفجار. موجی پر آتش و داغ بلندم می‌کند.
«علی جان!»
و می‌کوبدم زمین. درد می‌پیچد تو قفسه سینه‌ام. شوری خون را در دهانم حس می‌کنم. نیم خیز می‌شوم. تفنگم افتاده است کنار پای پیرزنی،‌ زیر پل، که دارد چاله‌ای می‌کند کنار دو جسد. پارچه سفیدی روشان افتاده. تازه می‌فهمم از آن بالا افتاده‌ام. تعجب می‌کنم چرا سالمم. روی پای راست می‌ایستم. درد می‌پیچد در تمام تنم. فریادی فروخورده می‌کشم. پیرزن برمی‌گردد از گوشه چشم نگاهم می‌کند. کاسه مسی‌اش را محکم‌تر در خاک فرو می‌برد. خاکها ریخته می‌شود دور و برش،‌ روی تفنگ من. چند نفر زیر پل پناه گرفته‌‌اند، زن و پیر و دخترکهایی بازیگوش. دخترکی دور و بر پیرزن می‌پلکد. نگاه به دست پیرزن می‌کند و جنازه‌ها و زنی تکیه داده به پل و من. می‌روم طرفشان. صدای هواپیما از دور می‌آید. تفنگم را از کنار دست پیرزن برمی‌دارم، عصای دستم می‌کنم، لنگان می‌روم و می‌نشینم رو به روی پیرزن، درست زیر پل. ستونهای پل از گذر تانکها می‌لرزند. برجک تانکی از انفجاری ناگهانی، حتم از انفجار گلوله‌هایش، می‌افتد پایین پل، با صدای زیاد. دخترک می‌دود می‌رود پیش مادرش. مادرش نای پناه دادن ندارد. نگاه ترسیده به دخترک و برجک تانک و زیر سقف پل دارد، مبادا فرو بریزد. باید بازیگوش پارچه سفید را از روی جنازه‌ها کنار می‌زند. دخترکهایی‌اند با موهای پریشان و خونی و خاک‌آلود. دهان یکیشان باز است. انگار در لحظه آخر آب می‌خواسته و همان دم جان داده. پاخیزک می‌روم طرف پیرزن. عرق به پیشانی‌‌اش نشسته است نگاه به دخترکها می‌کنم. می‌گویم: «اینها کی‌اند؟»
به سن و سال پیرزن نمی‌آید. بچه‌های خودش باشند.
«با توام!»
دست از کندن می‌کشد. عرقش را با پشت آستینش پاک می‌کند.
نگاهش سنگین است. دماغش را بالا می‌کشد.
«چرا این طوری نگاهم می‌کنی؟»
نگاهش مثل نگاه سنگین راننده تانک است. مردمکهایش پر از خشمند و عسل یا من این طور فکر می‌کنم. برای لحظه‌ای فکر می‌کنم شاید لال باشد.
هر کس دیگری بود، سر درد دلش باز می‌شد، می‌گفت هر آنچه را که در دلش تلنبار شده بود. دخترک بازیگوش حالا باز آمده است پیش پیرزن. چمباتمه زده، نگاه به دست پیرزن می‌کند. لبخندی هم حتی بر لب دارد، از نگاه به چیزی که شاید آن را بازی می‌بیند. خنده دخترک قوت قلبم می‌دهد. حتی می‌آیم نزدیکتر، چاله را با دست می‌کنم. پیرزن دستم را پس می‌زند، نگاه آتشریزم می‌کند. من باز می‌کنم و او باز زیر دستم می‌زند. و من حالا فقط انشگتهایم را می‌بینم و خاک را و کندن را. فکر می‌کنم شاید پیرزن این طور به حرف بیاید و او باز زیر دستم می‌زند. و من می‌نشینم به تماشای عمیق شدن چاله، به اندازه آن دو دخترک، بی‌شنیدن صدای تانکها و آتش و ناله‌ها و حتی هواپیما. انگار زمان ایستاده است. من از مادرم کتکها خورده‌ام، نشسته‌ام به قهر در گوشه‌ای ، شاید دلش به حالم بسوزد. پیرزن گاه از گوشه چشم نگاه به من می‌کند، گاه به تفنگم، گاه به مادر آن دخترک.
دخترک می‌گوید:«من هم بکنم، ننه خضیره؟»
«حیف دستهات نیست ننه که زخمی شه»
سربلند می‌کنم. پیرزن حرف زده است. می‌آیم نزدیکتر. می‌گویم: «چرا با من حرف نزدی؟»
نگاهم می‌کند، دماغش را بالا می‌کشد، می‌افتد به کندن چاله.
به دخترک می‌گویم: «کیه این پیرزن؟»
دخترک نگاه به پیرزن می‌کند و به من. لب می‌گزد. او هم انگار از این بازی خوشش آمده است. هیچ نمی‌گوید. چیزی نمانده است کلافه شوم. خودم جلوی خودم شروع می‌کنم به  کندن زمین. چند مشت که می‌کنم می‌گویم: «کم می‌آد ازت با یه مرد حرف بزنی؟»
و دست می‌برم طرف چاله کوچک خودم. انگشتهایم گرم می‌شوند از فرو رفتن در مایعی، خون پای خودم. حتم ترکشی چیزی خورده‌ام. حالا که سرد شده‌ام،‌ دردش عذابم می‌دهد. از پیرزن خجالت می‌کشم به زخمم نگاه کنم.
دخترک حالا رو به روی من نشسته است: «تو هم خونی شده‌ای؟»
نگاهش مثل نگاه ترسیده و سرد مادرش نیست. گرم است. طوری که مرا هم گرم می‌کند. «چیزی نیست. خر گیر آورده.»
و با خودش حرف می‌زند.
پیرزن از چاله گور شده بیرون می‌آید، نگاه به چاله و جنازه‌ها می‌کند. راضی است. دستش را می‌تکاند. نگاهی زودگذر به من می‌کند. دماغش را بالا می‌کشد. می‌رود طرف دختر اول. دست می‌برد زیر کمر و پایش، بلندش می‌کند. سنگین است. از پای خمیده پیرزن می‌فهمم. بلند می‌شوم. می‌لنگم. کاری از اعصاب تفنگی‌ام برنمی‌آید. می‌افتم. ناله می‌کنم. سایه‌ موهای آویزان جنازه از روی دست خونی‌ام رد می‌شود. سایه دومی هم. و من هیچ کاری از دستم برنمی‌آید. پاخیزک می‌روم کنار گوری که پیرزن کنده است. پیرزن دو دست به کمرش زده است، نگاه به آن دو می‌کند. نگاهش راضی است. انتظار اشک دارم یا حرفی، گله‌ای، شکایتی. لب می‌گزد. دماغش را بالا می‌کشد و خاک می‌ریزد روی صورت هر دو جنازه. دخترک هم می‌ریزد. انگار در بازی کودکانه‌ای با پیرزن شریک شده باشد. حس می‌کنم چیزی در جنازه‌ها دیده‌ام که پیرزن منو نمی‌زند. چشمهای عسلی و صورت گرد و موهای سیاه پرکلاغی و دماغ قلمی و بعد سنگینی یک نگاه. یادم می‌آید چشمهایشان هم باز بوده‌اند.
می‌گویم: «چرا اینجا؟»
نگاه گذرنده پیرزن به من. دماغش را بالا می‌کشد. مشغول ریختن خاک می‌شود.
دخترک می‌گوید:«چقدر حرف می‌زنی تو. مگه کار و زندگی نداری اومدی اینجا؟»
خیلی ناگهانی احساس تنهایی و دوری می‌کنم. نگاهم به همه جا، همه کس می‌چرخد، هیچ کس آنجا نیست که مثل من باشد، که مثل من مردی جوان باشد. همه یا زنند یا پیرمردهایی از کار افتاده یا دخترکهایی بازیگوش. در خودم جمع می‌شوم. دست می برم طرف جیبم. دستم در جیبم می‌ماند. نگاهش می‌کنم. کی‌ می‌تواند بفهمد برای چه آمده‌ام، برای چه مانده‌ام، برای چه حالا این طور نگاه به جیبم می‌کنم. عرق از همه جای تنم شره می‌کند. باز صدای دویدنها از روی پل می‌آید و بوق زدنها و ناله‌ها و حتی زبانه کشیدن آتشها و فریاد مردی که لابد به راننده‌ای می‌گوید نگه‌دار، نگه دارد.
ته تفنگ را می‌کوبم زمین، می‌کنمش عصا و بلند می‌شوم. پای زخمی‌ام کشیده می‌شود روی زمین و ردی خونین از خودش جا می‌گذارد.
مردی از بالای پل داد می‌زند: «هر کی اون پایین پناه گرفته، بیاد بالا، با ماشین ببریمش عقب. داریم محاصره می‌شیم.»
سایه پیرزن و دخترک از روی رد خونی‌ام می‌گذرد و من گمان می‌کنم بخشیده شده‌ام وقتی از روی رد خونم گذشته‌اند. گرمایی در بدنم حس می‌کنم. پیرزن رفته است رو به روی مادر دخترک، مشکوک نگاهش می‌کند. چند تا هم می‌زند به گوششو زن هیچ نمی‌گوید. حتی ناله‌ای. پیرزن با او حرف می‌زند با خنده حتی، که دخترک نترسد. دخترک بازیگوشانه می‌زند به گوش مادرش. پیرزن نمی‌‌گذارد. حتم می‌گوید که کسی مادرش را نمی‌زند. و چادر روی صورت زن می‌کشد، بلندش می‌کند، به دوش می‌گیردش. می‌گویم :«بیام کمک؟»
پیرزن دماغش را بالا می‌کشد، از کنارم می‌گذرد می‌رود. خون از نوک انگشتهای زن می‌چکد روی خاک و من از روی رد خون او می‌روم تا بیشتر بخشیده شوم. قدمهایم را بلندتر برمی‌دارم وقتی می‌فهمم حرفهایشان را به دلخواه خودم نخواسته‌ام بشنوم، به احترام سکوت عجیب پیرزن و بازیگوشیهای دخترک کمک می‌کنم پیرمردها و زنها و بچه‌ها بیایند روی پل، کنار جیپی، که پیرزن و زن و دخترک پشت آن نشسته‌اند. می‌روم نزدیک. دست روی لبه جیپ، نزدیک دست پیرزن می‌گذارم. دستش را عقب نمی‌کشد. قوت قلب می‌گیرم. می‌گویم :«ولی به همون خدایی که می‌پرستید قسم من فرار نکرده‌ام. داشتم می‌رفتم یه پیغام از دکتر برسونم به بچه‌های بیشه دراز»
دماغش را بالا می‌کشد.
«اگر هم اومدم زیر پل، پیش شماها، فقط به خاطر اون پیغام بود، وگرنه من خودم از فرار و این چیزها بدم می‌آد ...»
دماغش را بالا می‌کشد.
فایده ندارد. می‌روم پیش راننده. آشناست. از بچه‌های ستاد جنگهای نامنظم است. او هم زخمی است، دستش و سرش، باندپیچی شده. کاغذ پیغام را به او می‌دهم، که برود برساند به فلانی، در فلان موقعیت، بگوید چمران گفت پس چی شد مهماتی که قولش را داده بودی. بلند می‌گویم و طوری می‌گویم که پیرزن هم بشنود. می‌شنود. گوشه نگاهش، و نه تمام نگاهش، رو به من است. و من دلگرم از همینم. دلم نمی آید به راننده بگویم برود، ولی می‌گویم. دستی هم به مهربانی به پشتش می‌کوبم و می‌گویم برود. جیپ راه می‌افتد می‌رود از میان آتش تانکهای سوخته و زخمیها و بوق ماشینهای دیگر. و من نگاه به دستم می‌کنم. جرأت نمی‌کنم کاری که باید بکنم بکنم. پیرزن چیزی به دخترک می‌گوید و دخترک نگاه به او و مادرش و من می‌کند و دست تکان می‌دهد. جرأت خنده پیدا می‌‌کنم. دستم را تکیه می‌دهم به تفنگم، با دست خونی دیگرم، دست برای آنها تکان می‌دهم. پیرزن نگاهم نمی‌کند.حتما باز دارد دماغش را بالا می‌کشد. و من فقط همین برایم مهم است که بدانم دیگر نگاه آتشریز ندارد.

راوی: حسنی بنی عامری

گرامیداشت «سی و یکمین سالگرد هفته دفاع مقدس در خبرگزاری فارس»/71

انتهای پیام/



منبع: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13900623000181

   


مدیر کل پیش بینی سازمان هواشناسی کشور در گفت و گو با فارس:
ارتفاعات البرز و شمالغرب سفیدپوش می شوند/بارش متناوب باران در تهران

خبرگزاری فارس: مدیر کل پیش بینی سازمان هواشناسی کشور با اشاره به بارش های متناوب باران در تهران طی ساعات ابتدایی هفتم مهرماه گفت: آسمان از ظهر روز جمعه در تهران و استان های شمال و شمال غرب کشور بارانی است.

خبرگزاری فارس: ارتفاعات البرز و شمالغرب سفیدپوش می شوند/بارش متناوب باران در تهران

امیدوار شهری در گفت وگو با خبرنگار جامعه فارس اظهار داشت: از ظهر روز جمعه تا ظهر روز شنبه در استانهای آذربایجان غربی و شرقی، همدان، کرمانشاه، مرکزی، قم، تهران، البرز، قزوین، گیلان، مازندران، گلستان و خراسان شمالی، آسمان ابری همراه با وزش باد و بارش متناوب باران است و کاهش محسوس دما پیش بینی می شود.

وی در ادامه افزود: بارش باران در روز یکشنبه در استانهای ساحلی هچنان ادامه خواهد داشت.

مدیر کل پبش بینی و هشدار سریع سازمان هواشناسی گفت: اوایل هفته آینده نیز بارش برف در ارتفاعات البرز و شمال غرب رخ خواهد داد.

انتهای پیام/



منبع: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13900707000004

   


موسوی تبریزی در گفت‌وگو با فارس:
رئیس شورای هماهنگی جبهه اصلاحات نیستم/در جلسات شورا شرکت نمیکنیم

خبرگزاری فارس: دبیر مجمع محققین و مدرسین با بیان اینکه تشکل متبوعش در جلسات شورا هماهنگی شرکت نمیکند، گفت: رئیس شورای هماهنگی جبهه اصلاحات نیستم.

خبرگزاری فارس: رئیس شورای هماهنگی جبهه اصلاحات نیستم/در جلسات شورا شرکت نمیکنیم

آیت‌الله سید حسین موسوی تبریزی دبیر مجمع مدرسین و محققین گفت‌وگو با خبرنگار سیاسی خبرگزاری فارس با بیان اینکه در جلسات اصلاح‌طلبان شرکت نمی‌کند، در پاسخ به سؤالی درباره فعالیت شورای هماهنگی جبهه اصلاحات، اظهار داشت: از فعالیت‌های سیاسی این جبهه بی‌اطلاع هستم.

وی در پاسخ به این سؤال که چطور می‌شود شما به عنوان رئیس دوره‌ای شورای هماهنگی جبهه اصلاحات از فعالیت این شورا اطلاعی ندارید، گفت: بنده رئیس شورای هماهنگی جبهه اصلاحات نیستم. از قبل آیئن نامه جبهه اصلاحات این طور بوده که هر سه ما یکبار مدیر شورا بر اساس حروف الفبا عوض می‌شد.

موسوی تبریزی همچنین گفت: با توجه اینکه مجمع محققین نمی‌تواند در جلسلات شورای هماهنگی جبهه اصلاحات شرکت کند ریاست جلسه به نوبت بعدی باید سپرده شود.

دبیر مجمع محققین و مدرسین در پایان گفت: معتقدم نیروهای وفادار به امام و انقلاب باید به وحدت برسند.

به گزارش فارس، پیش از این علی محمد غریبانی رئیس سابق شورای هماهنگی جبهه اصلاحات از ریاست موسوی تبریزی بر این شورا خبر داده بود.
انتهای پیام
انتهای پیام/



منبع: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13900707000585

   


مایکل مور: قیام وال‌استریت به قیامی صدها هزار نفری تبدیل می‌شود

خبرگزاری فارس: "مایکل مور" یکی از مشهورترین کارگردانان فیلم‌های مستند آمریکایی و از حامیان اعتراضات وال‌استریت است، در مصاحبه‌ای تصریح کرد که قیام مردم آمریکا در برابر وال‌استریت به قیامی صدها هزار نفری بدل خواهد شد.

خبرگزاری فارس: مایکل مور: قیام وال‌استریت به قیامی صدها هزار نفری تبدیل می‌شود

به گزارش فارس به نقل از آلترنت، "مایکل مور" یکی از مشهورترین کارگردانان فیلم‌های مستند آمریکایی که برنده جوایز مختلفی در عرصه فیلم‌سازی شده و از حامیان اعتراضات وال‌استریت است، در مصاحبه‌ای تصریح کرد که قیام مردم آمریکا در برابر وال‌استریت به قیامی صدها هزار نفری بدل خواهد شد.
 
بنابراین گزارش، وی با اشاره به سوابق سایر قیام‌های اجتماعی تصریح کرد که قیام کنونی نیز از چند صد نفر شروع شد و این چند صد نفر اکنون به چند هزار نفر رسیده است، پس از مدتی چند هزار نفر نیز به چند صد هزار نفر خواهد رسید.
 
مور در حالی این سخنان را مطرح می‌کند که قیام "تصرف وال‌استریت" به شهرهای دیگری نیز در آمریکا کشیده شده و گروه‌هایی هر چند کوچک در شهرهای مختلف آمریکا در حمایت از آن تشکیل شده‌اند.
 
مایکل مور با تاکید بر اینکه این بانکداران وال‌استریت هستند که باید دستگیر شوند و نه مردم معترض به سیاست‌های نظام سرمایه‌داری، به رفتار صورت گرفته با معترضین مقابل وال‌استریت از سوی نیروهای پلیس، بخصوص اسپری کردن گاز فلفل در چشمان چند زن اشاره کرد و ابراز داشت که این شیوه مدیریت قابل تداوم نیست.
 
وی همچنین این سوال را مطرح کرد که چرا هیچ‌یک از کسانی که مسئول نابودی اقتصاد آمریکا هستند تاکنون دستگیر نشده‌اند؟ این افراد نه تنها اقتصاد آمریکا را نابود کردند بلکه آینده نسل‌های آتی آمریکا را نیز هدف گرفته و نابود کردند.
 
وی به پلیس آمریکا هشدار داد که امروز همه دارای دوربین هستند، بنابراین همه به نوعی فیلم‌ساز شده‌اند و می‌توانند تصاویر رفتارهای آنان را مستند سازند؛ لذا بهتر است مواظب رفتار خود باشند.
 
انتهای پیام/ص



منبع: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13900707000535

   


سفیر پاکستان در افغانستان:
"ربانی" قربانی مخالفت با ایجاد پایگاه‌ دائمی آمریکا در افغانستان شد

خبرگزاری فارس: سفیر پاکستان در افغانستان در مصاحبه با یک روزنامه پاکستانی گفت برهان الدین ربانی قربانی مخالفت با ایجاد پایگاه‌ دائمی آمریکا در افغانستان شد.

سفیر پاکستان در افغانستان
سفیر پاکستان در افغانستان
-------------------------------

به گزارش فارس به نقل از روزنامه پاکستانی "امت"، "محمد صادق" سفیر پاکستان در کابل در گفت‌وگو با این روزنامه در پاسخ به این سئوال که کشته شدن برهان الدین ربانی به سود چه کسانی بود، گفت: به طور قطع کشته شدن برهان الدین ربانی به سود مخالفان صلح در افغانستان از جمله آمریکا است.

سفیر پاکستان در کابل گفت: به طور قطع کشته شدن برهان الدین ربانی به نفع کسانی که خواهان امنیت در افغانستان بودند نبود و پاکستان نیز جزو کشورهایی است که خواهان برقراری امنیت در افغانستان بود، زیرا برهان الدین ربانی نقش مهمی در توافق 2 کشور حتی در زمانی که روابط افغانستان و پاکستان در اوج تیرگی بود داشت و وی هرگز با بی انصافی درباره پاکستان قضاوت نکرد.

وی افزود: بطور قطع کشته شدن برهان الدین ربانی به نفع مخالفان صلح در افغانستان از جمله آمریکا است، زیرا برهان الدین ربانی جزو مخالفان سرسخت ایجاد پایگاه‌های دائمی آمریکا در افغانستان بود.

سفیر پاکستان تصریح کرد: برهان الدین ربانی مخالف تجزیه افغانستان نیز بود موضوعی که از جانب آمریکا پیگیری می شد تا بهتر بتواند بر افغانستان تسلط یابد.

محمد صادق با اشاره به دیدار اخیر خود با برهان الدین ربانی و توافقات انجام شده گفت: برهان الدین ربانی معتقد بود پاکستان و افغانستان باید با هم به توافق برسند و راه دیگری وجود ندارد و اگر 2 کشور با هم به توافق نرسند اشتباه بزرگی را به عنوان یک مسلمان مرتکب می‌شوند.

برهان الدین ربانی رئیس جمهور سابق افغانستان و رئیس شورای عالی صلح، شامگاه سه‌شنبه هفته گذشته در یک حادثه تروریستی کشته شد. 

انتهای پیام/م



منبع: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13900707000475

   


رئیس پلیس راهنمایی و رانندگی تهران بزرگ در گفت‌وگو با فارس:
حلقه برخورد با موتورسواران متخلف تنگ‌تر می‌شود

خبرگزاری فارس: رئیس پلیس راهنمایی و رانندگی تهران بزرگ از تنگ‌تر شدن حلقه برخورد با موتورسواران متخلف خبر داد.

خبرگزاری فارس: حلقه برخورد با موتورسواران متخلف تنگ‌تر می‌شود

سردار حسین رحیمی در گفت‌وگو با خبرنگار فارس گفت: با توجه به افزایش حجم تردد در شهر در مهرماه طرح برخورد با موتورسواران متخلف با پیگیری بیشتری دنبال می‌شود.
 
وی گفت: حرکت در مسیرهای ممنوعه، عدم استفاده از کلاه ایمنی و انجام حرکت‌های نمایشی از جمله مواردی هستند که پلیس بدون هیچ گونه اغماضی با آنها برخورد خواهد کرد که علاوه بر اعمال قانون موتور توقیف و به پارکینگ انتقال داده خواهد شد.
 
رحیمی اظهار داشت: برخورد با موتورسیکلت‌های دودزا یکی دیگر از محورهای برخورد پلیس با موتورسیکت‌ها به حساب می‌آید.
 
وی ادامه داد: از آنجایی که طی شش ماه دوم سال با پدیده وارونگی هوا رو به رو هستیم بیشترین کنترل صورت خواهد گرفت تا از تردد برخی از موتورسیکلت‌ها که چندین برابر خودروها آلودگی تولید می‌کنند جلوگیری به عمل آید تا شهروندان بتوانند در هوایی سالم‌تر نفس بکشند.  

انتهای پیام/



منبع: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13900707000149

   


خاوری برای رفع اتهام برگردد

پنجشنبه 7 مهر 1390 نویسنده: ramin h |

سخنگوی قوه قضائیه:
خاوری برای رفع اتهام برگردد

خبرگزاری فارس: سخنگوی قوه قضائیه گفت: خاوری برای رفع اتهام باید برگردد و از خود دفاع کند.

خبرگزاری فارس: خاوری برای رفع اتهام برگردد

به گزارش خبرگزاری فارس از زنجان، آیت‌الله غلامحسین محسنی‌اژه‌ای شامگاه چهارشنبه در جمع خبرنگاران در زنجان اظهار داشت: دامن زدن به مسائل در برخی از پرونده‌ها نه کمکی به حل پرونده کرده و نه به نفع مردم است.
وی خاطر نشان کرد: در بررسی و اظهار‌نظر در خصوص پرونده‌های مختلف باید از تهمت زدن پرهیز شود.
سخنگوی قوه قضائیه یادآور شد: افراد مختلف از اظهار نظر‌های شخصی بپرهیزند و اجازه دهند قوه قضائیه وظایف خود را چارچوب قانون انجام دهد.
وی یادآور شد: هر وقت با عدل و انصاف عمل شده و با رعایت قوانین موضوع پیگیری شده حل پرونده نتیجه بخش بوده و آثار مثبتی داشته است.
آیت‌الله محسنی‌ اژه‌ای اذعان داشت: تجربه 31 ساله پس از انقلاب این موضوع را ثابت کرده است، که عمل در چارچوب قوانین کشوری نتیجه ‌بخش است.
وی همچنین در ادامه با اشاره به خروج رئیس بانک ملی از ایران یادآور شد: با پیگیری‌ها انجام شده از طرف دفتر خاوری مشخص شد، که آقای خاوری استعفا داده است.
سخنگوی قوه قضائیه یادآور شد: در یک نوشته دیگر به جامانده از خاوری نوشته شده برمی‌گردم و همه همکاران را زیارت می کنم.
وی تصریح کرد: باید منتظر بود و دید چه اتفاقی در آینده رخ می‌دهد، چرا که بلیت آقای خاوری برای پنجشنبه است.
آیت‌الله محسنی اژه‌ای خاطر نشان کرد: اگر خاوری برنگردد، بسیاری از اتهامات به طرف او برمی‌گردد.
وی یاداور شد: خاوری برای رفع اتهام باید برگردد و از خود دفاع کند.
سخنگوی قوه قضائیه همچنین در خصوص پرونده بانک شهر نیز گفت: هنوز در این خصوص منابع اطلاعاتی و امنیتی گزارشی ارائه نکرده‌اند.
وی اظهار داشت: ما نباید افراط و تفریط در مسائل انجام داده و نباید خارج از قانون عمل کنیم.
آیت‌الله اژه‌ای اذعان داشت: کسی را می‌توان ممنوع‌الخروج کرد که اتهامات به او داده شده باشد و اتهامات متوجه شخص او باشد، مستندات نیز باید وجود داشته باشد که در این صورت قرار صادر  و پس از آن اگر مستندات قابل قبول بود می‌توان فرد را ممنوع‌الخروج کرد که در این صورت نیز فرد می توان اعتراض کند.
انتهای پیام/ش20



منبع: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13900707000062

   


استاندار مركزی از پروژه‌های عمرانی اراك بازدید كرد

خبرگزاری فارس: استاندار مرکزی از پروژه عمرانی شهر اراک بازدید و به صورت مستقیم در جریان روند اجرای این پروژه‌ها قرار گرفت.

خبرگزاری فارس: استاندار مركزی از پروژه‌های عمرانی اراك بازدید كرد

به گزارش خبرگزاری فارس از اراک، علی‌اکبر شعبانی‌فرد چهارشنبه شب ‌در حاشیه بازدید از این پروژه‌ها در جمع خبرنگاران اظهار کرد: اجرای پروژه‌های عمرانی توسط شهرداری اراک در راستای اجرای طرح جامع کاهش از مهم‌ترین پروژه‌های عمرانی شهرداری در دو سال اخیر به شمار می‌رود که وجود پاره‌ای مشکلات از پیش تعیین نشده زمان اجرای پروژه‌ها را با تأخیر روبه‌رو کرد.
وی تصریح کرد: وجود برخی تجهیزات خدمات شهری در مسیر اجرای این پروژه‌ها همچون عبور خطوط انتقال آب و گاز و کابل‌های مخابراتی روند اجرای این پروژه‌ها را با کندی مواجه ساخت که تدابیر اندیشیده شده دستگاه‌های خدمات رسان موظف شدند ظرف مدت 15 روز این مشکلات را برطرف سازند.
استاندار مرکزی ادامه داد: احداث و راه‌اندازی چندین تقاطع غیر همسطح در اراک از مهم‌ترین پروژه‌های شهرداری در راستای اجرای طرح کاهش جامع آلودگی هوای شهر اراک است که این احداث تقاطع‌ها در راستای بهبود عبور و مرور در دستور کار شهرداری قرار گرفت که تا پایان سال جاری به بهره‌برداری خواهند رسید.
شعبانی‌فرد با اشاره به پروژه سردشت اراک خاطر‌نشان کرد: در حال حاضر در مسیر کمربندی شمالی به غرب و از طرف شرق به غرب با مشکلات ترافیکی مواجه هستیم که با بهره‌برداری از تقاطع غیر همسطح میدان سردشت‌ بخشی از این مشکلات کاسته می‌شود.
وی تأکید کرد: امروز تزریق بودجه برای پروژه‌های عمرانی با هیچ مشکلی مواجه نیست و شهرداری باید با تمام توان در راستای اجرای پروژه‌های عمرانی بکوشد.
استاندار با اشاره به هماهنگی دستگاه‌های اجرایی و خدماتی در انجام طرح‌های عمرانی شهرداری اراک گفت: دستگاه‌های اجرایی و خدمات باید همکاری خود را با شهرداری اراک در راستای اجرای پروژه‌ها افزایش دهند.
شعبانی‌فرد گفت: انقلاب اسلامی متعلق به مردم است و مسئولان باید در راستای رضایتمندی شهروندان بکوشند.
وی اجرای پروژه‌های  عمرانی در اراک را رضایت‌بخش عنوان کرد.
انتهای پیام/ج20



منبع: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13900707000140

   


درباره وبلاگ


آخرین پستها


نویسندگان


آمار وبلاگ

کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :